على اكبر دهخدا

930

امثال و حكم ( فارسى )

زور كه آمد حساب برخاست ، برميخيزد . جامع التمثيل رجوع به : الحكم لمن غلب ، شود . زو غم ز دود زا غم زد پس مانده كلاغم رد . جامع التمثيل : زهد العامى مضلة . على عليه السلام . نظير : فضل العالم على العابد كفضل القمر ليلة البدر على ساير الكواكب . حديث . صاحبدلى بمدرسه آمد ز خانقاه * بشكست عهد صحبت اهل طريق را گفتم ميان عالم و عابد چه فرق بود * تا اختيار كردى از آن اين فريق را گفت اين گليم خويش برون ميكشد ز موج * وان سعى مىكند كه بگيرد غريق را . سعدى . زهد با نيت پاك است نه با جامهء پاك * ( . . . اى بس آلوده كه پاكيزه ردائى دارد . ) پروين . زهد نبود روى چون طاعون و قطران داشتن . * ( زهد چبود هرچه جز حق روى از آن برتافتن . . . ) سنائى . زهر از قبل تو نوشداروست * ( . . . فحش از دهن تو طيبات است . ) سعدى . زهر اين را غذا و آن را مرگ * ( مرگ اينرا هلاك و آن را برك . . . ) سنائى . رجوع به : ابلهى ديد اشترى . . . ، شود . ز هر توشه كامد ز روزىرسان * مرادى به بىتوشه‌اى ميرسان گره باز كردن ز دل ساز كن * ولى ز ابرو اول گره باز كن مزن در كمانهاى ابرو گره * كزينسان كمانى نيرزد به زه دهش كان ز ابروى پرچين دهند * بود زهر اگر شهد شيرين دهند بخيلى كه باشد خوش و تازه‌روى * بسى به ز بخشندهء تلخ‌گوى و گر با تلطف تمنا دهى * دو نعمت بود كان بيكجا دهى . امير خسرو . زهر خود را بر كسى ريختن . پس از كينهء مكتوم و شديد دشنام يا كيفرى سخت دادن . لخت جگرم سرشك در دامن ريخت * آهم ز شرار شعله بر خرمن ريخت احباب همه ز تلخ عمرى رستند * هجران تو زهر خويشتن بر من ريخت . ظهورى . زهر ، يا زهر آب خود را ريختن . رجوع به : فقرهء قبل شود . زهر ديو كز دوزخ آيد بدر * دغل‌باز مردم بود زشت‌تر . حضرت اديب . زهر طرف كه شود كشته سود اسلام است . رجوع به : اللهم اشغل . . . ، شود . زهر ظلمتى جهل مظلمتر است * چو پيوسته ماهش محاق اندر است . حضرت اديب . زهر كس تو با خويش اندر بدى * فزونى ازيرا كه نابخردى . حضرت اديب . زهر كه آيد كارى ، در او پديد بود * چنان كز آينه پيدا بود ترا ديدار . ابو حنيفهء اسكافى .